امروز: یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 برابر با 30 آوریل 2017

آخرين اخبار

گفتگو با کارگر کشتارگاه که فعال حقوق حیوانات شد

  • پنج شنبه, 06 تیر 1392

در جهنم Tyson - چرا از تجارت کشتار مرغ خارج شدم...

"کارگر کشتارگاه که فعال حقوق حیوانات شد"

مصاحبه UPC با Virgil Butler و Laura Alexander

پاییز 2004

 

در شهادت ارائه شده از جانب پتا در ژانویه 2003، Virgil Butler رفتار وحشتناک با مرغها را که خود هرشب در کشتارگاه مرغ در Tyson از سال 1997 تا 2002 شاهد بوده به تصویر کشید. شهادت وی و افشاگری هایش در وبسایت شخصی اش در 8 دسامبر 2003 صفحه اول لوس آنجلس تایمز به این شکل بازتاب یافت:

 

"وقایع نامه صحنه کشتار"

در 21 آگوست 2004، در پنجمین گردهم آیی سالیانه UPC در Norfolk، وی اولین کنفرانس خود را در مورد وقایع Tyson ارائه داد:

" در جهنم Tyson - چرا از تجارت کشتار مرغ خارج شدم"


در مصاحبه پیش روی، Virgil و همسرش Laura Alexander درباره رابطه شان با صنعت مرغداری، رابطه شان با یکدیگر و اینکه چطور این رابطه Virgil را تحت تاثیر قرار داده تا نهایتا به گفته خودش تبدیل به

"کارگر کشتارگاهی شود که حالا یک فعال حقوق حیوانات است."

سوال: Virgil، لطفا کارت در Tyson را توصیف کن، وقتی برای اولین بار با Laura ملاقات کردی.


پاسخ: من جایی کار می کردم که مرغ های زنده را از پا آویزان میکردم و در اتاق کشتار کار می کردم. برای چند سال آخر، من آویزگر اصلی بودم و در نتیجه وظیفه داشتم به تازه استخدام شده ها نیز یاد دهم چطور مرغ ها را آویزن کنند و بکشند. من همراه 6 نفر دیگر در محوطه آویختن در یک خط می ایستادم تا مرغ های زنده را از پا از زنجیرهای فلزی آویزان کنیم.

این خط با سرعت 182-186 مرغ در دقیقه حرکت میکند بنابراین یک "آویزگر" باید قادر باشد در هر دقیقه 26-30 مرغ را آویزان کند. به عنوان یک "آویزگر اصلی" وظیفه داشتم زنجیرهای خالی را که ممکن بود تازه کار ها جا اندازند، پر کنم. زمان زیادی را صرف پر کردن زنجیرهای خالی یا زنجیرهایی که مرغهای با یک پا از آن آویزان بودند می کردم طوری که دیگر فرصت کافی برای آموزش بقیه نداشتم.

برخی شبها در اتاق کشتار کار می کردم. کشتارگر گلوی مرغهایی را که ماشین نبریده، می برد. با یک چاقوی بسیار تیز 6 اینچی می ایستی و تمام مرغهایی را که توسط ماشین سر بریده نشده اند را سر میبری چون اگر اینکار را نکنی آنگاه آنها زنده زنده وارد آب جوش خواهند شد (جهت کندن پرها).

باید هم سرخرگ را بزنی و هم سیاهرگ گردنی را تا مرغ قبل از رسیدن به دیگ آب جوش از خونریزی بمیرد.

اینکار به مهارت زیادی نیاز دارد و مستلزم خطر کردن است. اینکار سخت ترین کار کشتارگاه است. تقریبا یکی از جدی ترین تصادفاتی که در طول فعالیتم در Tyson دیده ام این بود که یک کشتارگر در اتاق کشتار ناچار باشد گردن مرغهایی را با یک آویزان اند را ببرد. برخی برای خودم هم پیش آمده. به علت کار کردن در اتاق کشتار دستهایم تماما زخم است.

اتاق کشتار از محوطه آویختن بدتر بود. واقعا ایستادن مداوم میان آن همه خون و کشتار کاری با ذهنت میکند که قابل وصف نیست


خون می تواند آنقدر زیاد شود که حتی از چکمه های لاستیکی 9 اینچی هم بالاتر رود- من خونهای لخته شده ای را دیده ام که آنقدر بزرگ بودند که برای انتقالشان به 3 مرد تنومند نیاز بود. برای تخلیه باید به قسمتهای کوچکتر تقسیمشان کرد. و این اتفاق به سادگی ظرف مدت 2.5 ساعت می افتد!
ما هر شب در یک شیفت یک کامیون تانکر دیزلی را پر خون می کردیم. من حتی ناچاربودم لخته های خون را از چشمم خارج کنم. آنچه بیش از هر چیز آزارم میداد ار کردن به عنوان کشتارگر بود. اما چون در آن مهارت داشتم همیشه به آن بخش فرستاده می شدم.


سوال: ملاقات با Laura برخوردت نسبت شغلت را تغییر داد؟ چه اتفاقی افتاد و چرا؟


پاسخ: رویکردم به حدی تغییر کرد که دیگر حاضر نبود سر کارم بروم. هر بار بهانه ای جور می کردم تا سر کار نروم. حالم را به هم میزد، واقعا. سال آخر تمام مدت حالت تهوع داشتم. و کم کم خجالت می کشیدم. به تمام همکارانم سپرده بودن درباره شغل من هیچ حرفی به او نزنند.

Laura به قدری به تمام حیوانات اهمیت می داد که اگر می فهمید من چه میکنم وحشتزده و منزجر می شد.

سوال: Laura، در گردهم آیی ما از احساست گفتی، وقتی که که برای اولین بار Virgil را در کشتارگاه همراهی کردی. لطفا از آن احساست برایمان بگو و اینکه چه تاثیری بر خودت و ارتباطت با Virgil داشت.


پاسخ: قبلا در آن محیط بوده ام ولی فقط در پارکینگ آن. حتی آنجا هم حسی از گناه و تقصیر در فضا وجود داشت. ولی یکبار داخل شدیم تا Virgil حقوق اش را بگیرد. دقیقا قبل از اینکه شیفت شروع شود و در نتیجه هنوز کار شروع نشده بود. از Virgil خواستم مرا به محوطه آویختن که در آن کار میکند ببرد تا ببینم آنجا چطور است.


خود را آماده کرده بودم تا غمگین، دلزده و ناراحت شوم اما هرگز تصورش را هم نمیکردم که وقتی واقعا با آن صحنه مواجه شوم چه حسی خواهم داشت. توصیفش در قالب کلمات دشوار است. اما مانند یک دیوار، یک موج از انرژی منفی بود که به محض گشودن در به صورتم خورد. تنهای چیزی که شاید با این حسی که پیدا کردم قابل مقایسه باشد همان حسی است که با ورود به بیمارستان یا زندان پیدا میکنید... جاهایی که مملو از مرگ، زجر، وحشت و هراس است. می دانید چه میگویم؟ این حس را در این مکانها تصور کنید و به توان 10 برسانید شاید، فقط شاید، تنها اشاره ای باشد بر آنچه من آن روز با باز شدن در، آنجا حس کردم. نتوانستم به سادگی از آن بگذرم.


تمام طول مسیر تا خانه در باره اش حرف می زدم. آن موقع نفهمیدم ولی حالا به یاد می آورم که: تمام طول راه، Virgil روی صندلی مسافرنشسته بود و سرش را پایین انداخته بود و به حرفهایم گوش میکرد. خیلی خشمگین و مصر بودم. بعدها خودش به من گفت که همان شب فهمید دیگر نمیتواند به این کار ادامه دهد. و گفت که بسیار نسبت به آنچه تا به حال انجام داده شرمگین است. پس از آن برای مدتها اوضاع سخت شد طوری که گویا می خواست مرا وادار کند ترکش کنم و دیگری کاری با او نداشته باشم.


البته این رفتارش نتیجه عکس روی من داشت. اعمالش باعث شد بیشتر برایش ناراحت شوم و بفهمم اصلا چرا تا این حد این حس عذاب آور را دارد. و این باعث شد حتی بهتر مسائل را درک کنم و به او کمک کنم تا بهبود یابد. این حقیقت که او مدتی طولانی خود را در معرض آن زندگی قرار داده بود و گمان میکرد اینکار تنها کاری است که از عهده اش بر می اید و در آن مهارت دارد و محکوم به ادامه است، قلبم را می شکست. قلبم با او بود و این حس نهایتا ما را به هم نزدیکتر کرد. و این نزدیکی نهایتا به او کمک کرد تا حقایق را به من و بعد به تمام دنیا بگوید. مطمئن بودم که Virgil واقعا آدم بدی نبود، نه عمیقا. او فقط گمراه شده بود.


سوال: Virgil، یکی از قویترین چیزهایی که در نوشته هایت مطرح کردی برقراری تماس چشمی با مرغها روی خط کشتار بود و اینکه ترس را در چشمشان می خواندی. از چه زمانی چنین ارتباطی را با آنها برقرار کردی؟ آیا زمانی بود که نمیتوانستی چنینی چیزی را ببینی و ناگهان توانستی؟ آیا زمانی بود که رنجشان را ببینی و اهمیت ندهی و ناگهان برایت مهم شود؟ چه اتفاقی افتاد؟


پاسخ: من این ارتباط را از همان شب اولی که به عنوان کشتارگر کار کردم با آنها داشتم. این همان چیزی است که کار را برایم سخت میکرد. من تنها احساسم را سرکوب میکردم چون میان سایر کارگران عجیب به نظر می رسید. آنچه رخ داد این بود که این حس روز به روز بیشتر در من جمع می شد و وضعم بدتر می شد. وقتی Laura آمد من مدتها بود منزجر بودم اما Laura کمکم کرد تا اقدام کنم و بطور عمومی این مسائل را مطرح کنم. میدانستم که وقتی اینکار را بکنم دیگر راه بازگشتی ندارم و دلیل اینکه این وقایع را علنی کردم نیز همین بود. تا اطمینان یابم هرگز این امکان را نخواهم داشت تا به گذشته برگردم.


همچنین، وقتی با افرادی که عمیقا برای حیوانات ارزش قائل بودند ارتباط پیدا کردم حس کردم که درست نیست پا به میدان نگذارم و در این راه کمکشان نکنم و به سهم خود وظیفه ام را انجام ندهم. به خصوص که من مسئول بخشی از رنجی بودم که آنها علیه اش مبارزه می کردند. این راه مناسبی بود تا احساس گناهی را که سالها آزارم میداد التیام بخشم. به خصوص که همیشه می دانستم کاری که میکنم غلط است ولی همیشه خود را توجیه می کردم و ادامه می دادم.

سوال: آیا به نظر خودت، تغییرات قلبی ات غیر عادی و منحصر به فرد است؟ یا به عبارتی یک "رویدادی تک افتاده"؟ یا معتقدی کارگران زیادی وجود دارند که همان حس شفقت تو را دارند ولی فراموش شده هستند؟ اگر اینطور است چرا؟ و چطور میتوان این "حس" مدفون را بیدار کرد؟


پاسخ: احساسات من چندان منحصر به فرد نیستند، من اینطور فکر نمیکنم. شاید من جزء اولین هایی باشم که قدم پیش گذاشته اند اما تردید دارم که آخرین آنها باشم. می بینم که در آینده بقیه هم خود را نشان خواهند داد. با چند تن که چنین قصدی دارند صحبت کرده ام. مهمترین مساله ای غالب کارگران را به سکوت وامیدارد این است که می ترسند نتوانند کار دیگری پیدا کنند و بقیه که هنوز با Tyson کار میکنند از آنان روی گردان شوند. حتی یک تن را سراغ ندارم که از کارش در آنجا راضی باشد و آن را دوست داشته باشد. اگر آنجا هستند صرفا به این دلیل است که انتخاب دیگری ندارند. اگر جای بهتری برای کار کردن سراغ داشتند بی لحظه ای تعلل آنجا را ترک می کردند.

سوال: Laura و Virgil، آیا شما یک گروه هستید یا خیر؟ لطفا در مورد فعالیت هایتان توضیح دهید. الان چه میکنید و برنامه های آتی تان چیست؟


پاسخ: ما یک گروه هستیم. هر کاری را با هم پیش می بریم. همه چیز. حتی قبل از فعالیت به نفع حیوانات در مسائل زیست محیطی فعالیت داشتیم. و از قبل سعی داشتیم شهرواندانی مسئول باشیم مثلا در مورد بازیافت زباله ها و عدم اسرافکاری.... البته که رژیم خود را نیز تغییر داده ایم. نمیتوانستیم بصورتی موجه اعمال آزاردهنده ای را که علیه آنها مبارزه می کردیم محکوم کنیم وقتی خودمان هنوز محصولات حاصل از این اعمال را مصرف می کردیم!

دیگر نمیتوانستیم به یک تکه گوشت نگاه کنیم و صورت غمزده و شکنجه شده ای را که در گذشته متعلق به آن بوده نبینیم.


اکنون، قصد داریم نوشتن اولین کتاب Virgil را به پایان برسانیم - داستان تغییر و تحول او از یک کشتارگر به یک ناجی. همیچنین قصد داریم به حضورمان در سخنرانی ها ادامه دهیم تا مردم را نسبت به تاثیرات انتخابهای روزانه شان آگاه سازیم.


اگر مردم می دانستند توسط صنعت طیور و دولت فریب داده می شوند...

و اگر می دانستند وقایع وحشتناکی که ما شرح می دهیم به هیچ عنوان استثنا نیستند...

آنگاه امیدواریم مردم عواقب و تاثیرات اعمالشان را بر دنیای اطراف زیر سوال ببرند.... به خصوص در برابر موجوداتی بی گناه که این دنیا را با ما شریک هستند.

امیدواریم مردم در تغییر زندگی آنها با ما همراه شوند.

 

  http://forum.vegankind.ir/forum17/thread340.html

 

3158 بازدید
رای دادن به این مورد
(2 رای)
منتشر شده در مصاحبه
کد خبر: 385

ارسال نظر