امروز: شنبه 04 آذر 1396 برابر با 25 نوامبر 2017

آخرين اخبار

گذر از منازعه ی میان حقوق حیوانات و رفاه حیوانات

  • دوشنبه, 20 آبان 1392
  • نوشته شده توسط 

سالها در رابطه با "منازعه ی الغا-رفاه" سکوت کردم چرا که باور داشتم بهتر است زمان و انرژی محدودم به عنوان یک فعال حیوانات را جای دیگری صرف کنم. اما رویدادهای اخیر مرا وادار کرد تا شاهد...

 

 

 

صدای ما، جریان ما: گیاهخواران چگونه میتوانند از "منازعه ی الغا-رفاه" فراتر روند
ملانی جوی، روان شناس اجتماعی

 

سالها در رابطه با "منازعه ی الغا-رفاه" سکوت کردم چرا که باور داشتم بهتر است زمان و انرژی محدودم به عنوان یک فعال حیوانات را جای دیگری صرف کنم. اما رویدادهای اخیر مرا وادار کرد تا شاهد خشم، آسیمگی، تقصیر، بیزاری و نومیدی عمیقی که این موضوع در ویگن ها بر می انگیزد باشم- ویگن هایی که تعهد و شقفتشان همواره مرا به حیرت وا داشته و الهام بخش ام بوده است. بنابراین به حکم وجدان نمیتوانم از اندیشیدن در این مورد و بازتاب آن اجتناب نمایم.

در خصوص محتوایِ موضوع زیاد نوشته شده- انگاره ها و استدلال های خاصی که هر موضع در بر دارد. در واقع، تقریبا تمام آنچه در خصوص این "منازعه" مورد بحث واقع شده، محتوا-محور است و به سختی می توان محتوای جدیدی برای افزودن به "منازعه"ای که از سرآغازش با بن بست مواجه بوده یافت. بنابراین در اینجا قصد ندارم به نفع موضعی بحث کنم بلکه می خواهم شیوه ی تفکر جدیدی در مورد این موضوع را ارائه نمایم- باز طرحی که امید دارم بخشی از انرژی هزینه شده روی یک بن بست را آزاد کرده و در نتیجه ی آن زندگی هایمان صلح آمیز تر شده و فعالیتمان به نفع حیوانات را کارآمد تر سازد.

پیشنهادم اینست که توجه مان را از محتوا بر روندِ موضوع منتقل نماییم. فرآیند یعنی چگونگی، به جای چه چیزی. یعنی چگونگی مواجهه ی ما با محتوا، نحوه ی ارتباط مان (مثلا میتوانیم تشریک مساعی کنیم یا جدل). و روندمان با هوشیاری مان کسب اطلاع میکند. هوشیاری ما همان ذهنیت ماست؛ همان غرض ها، اصول و طرز فکری که رفتار، احساسات و افکارمان را پیش رانده و نحوه ی تعامل ما با خودمان، دیگران و جهان مان را تعیین می نماید. هوشیاری و روند ما می تواند بارتابی از فرهنگ گونه گرا-کارنیستی که قصد دگرگونی اش را داریم باشد که مثلا به بازتاکید بر سخت انگاری ایدئولوژیکی، تفکر سیاه و سفید، حالت تدافعی، سلطه جویی، خود-به حق-پنداری و خصومت بیانجامد. یا میتواند بازتابی از اصول هسته ای ویگنیزم- اصولی همچون شفقت، عمل متقابل، عدالت و انسانیت باشد؛ یعنی همان ماهیت و گوهر یک هوشیاری (و روندِ) "آزادی بخش"، شیوه ای برای وجود داشتن (و تعامل) که اساسا آزادی بخش بوده و شخصا بر این باورم که بطور چشمگیری قادرست گفتگوهای استراتژیک مهمی که باید همچنان در آنها شرکت داشته باشیم را تقویت نماید.

 

مساوی پنداشتنِ تفاوت با نقص: طرح بندیِ عدم توافق سالم به عنوان منازعات تفرقه افکن

ما، به عنوان اشخاص منفرد یا یک جریان، به شیوه های متعددی یک هوشیاری آزادی بخش را در بر میگیریم. من امتیاز ملاقات با هزاران ویگن در سرتاسر جهان و مشاهده ی شجاعت و اعتقادی که در طول زندگی دارند را داشته ام. آنان به رغم خصومت و تبعیض روزمره ای که باید با آن بستیزند، انزوایی که تجربه میکنند، یاسی که با ملاحظه ی بی منطقی بدیهی رفتار و طرز برخورد سایرین در مقابل حیوانات غیر انسان احساس میکنند، و رنج و تاسف و خشمی که نسبت به بقایای فراگیرِ بی رحمی و بی عدالتی که احاطه شان کرده دارند، باز هم بر ارزش هایشان محکم می ایستند. همچنین این شانس را داشته ام که شاهد جوانه زدن و آشکار شدن جریان ویگن باشم. با در نظر گرفتن عمق و پهنای قساوتی که علیه اش هستیم، باید به خود ببالیم. و با فرض عمق و پهنای قساوتی که علیه اش هستیم، هنوز هم کارهای زیادی باقیست.

گرچه توانسته ایم یک هوشیاری آزادی بخش را وارد حوزه های بسیاری از فعالیت و جریان مان نماییم- بطور اخص به زمینه های مشترکمان- اما غالبا یک هوشیاری غیر آزادی بخش را وارد زمینه های اختلافمان میکنیم. با فرض اینکه قدرت مان در تنوع و تفاوت مان نهفته است- هرچه اندیشه ها و تجارب بیشتری را وارد جریان مان کنیم، غنی تر و چند بعدی تر خواهد شد- با مساوی انگاشتن تفاوت با نقص، وقتی بر این باوریم که تفاوت ها مانع هستند نه فرصت، آنگاه با تفاوت هایمان به گونه ای مواجه می شویم که به جای اینکه خودِ ما و جریان مان را تقویت کنند به تضعیف مان منتهی می شوند. ناسازگاری هایمان به جای گفتگوهای سازنده، به قالب منازعات تفرقه انداز در می آیند.
مشکل اصلی تفاوت هایمان نیستند؛ بلکه نحوه ی مواجهه ی ما با آنهاست. به بیان دیگر، اگرچه ممکن است کارایی استراتژی های گوناگون برای پایان بخشیدن به استثمار حیوانات بسیار متفاوت باشند- چه بسا برخی استراتژی ها مخرب باشند- اگر قادر به بحث صریح در مورد این تفاوت ها نباشیم، نمیتوانیم تعیین کنیم تلاش هایمان را بر کدامیک از این رویه ها متمرکز نماییم. باید طوری به زمینه های اختلاف مان بپردازیم که مروج گفتمان سازنده ای باشد که ما را قادر به کاوش تمام و کمال مقتضی ترین روشها برای توقف قساوت دهشتناک روا داشته شده بر موجودات غیر انسانی سازد بدون اینکه حین مجادله ی ما با یکدیگر دچار وقفه شود.

 

منازعه در مقابل گفتمان: روندهایی با تفاوت های بنیادین

مدل منازعه، به رغم پذیرش گسترده اش در حوزه ی آکادمی و فرای آن، از سوی برخی متفکرین، که حداقل تا زمان سقراط به عقب باز میگردد، نقد شده است. بطور کلی وقتی مشغول منازعه هستیم، به دنبال "برنده شدن" در یک "بحث" و "دفاع" از موضع خود هستیم و میخواهیم اثبات کنیم موضعمان "به حق" است. به همین دلیل، هدف مان ناگزیر عبارت خواهد بود از "شکست دادن" دیگری(دیگران) و اثبات اینکه موضع انها "اشتباه" است. هدف منازعه عموما آموختن و توسعه یافتن به سمت فهمی ژرف تر و وسیع تر از موضوع نیست بلکه پیش بردن دیدگاه موجود مان در مقابل "حریفی" است که به همان اندازه طالب پیش بردن دیدگاه خویش است. منازعه بر تفکر دوگانه ی "این یا آن" مبتنی بوده و تقویت اش میکند: غالبا ناچاریم میان دو دیدگاه (مخالف) یکی را برگزیده و از دیدن تعداد زیادی دیدگاه احتمالی دیگر باز می مانیم. همچنین از درک نکات ظریف موضوع و اینکه ممکن است چندین برداشتِ دارای اعتبار یکسان از یک موقعیت واحد وجود داشته باشد نیز باز خواهیم ماند.

برعکس، هدف گفتمان عبارتست از به اشتراک گذاشتن اندیشه ها و آگاهی یافتن از چشم اندازهای چندگانه. هدفش درک کردن و درک شدن برای انباشتن آگاهی گسترده تر است. ما از طریق گفتمان به بازرسی فرضیات و در نظر گرفتن کاستی های چشم انداز خود و نیز اندیشیدن به سایر تعابیر یا جهات حرکت پیرامون موضوع مورد بررسی ترغیب می شویم. مدل گفتمان بسیار بیشتر بازتابنده ی یک هوشیاری آزادی بخش است چرا که نیازمند کنجکاوی، یکدلی و شفقت بوده و مقصودش درک متقابل و توانبخشی جمعی است نه خلق "برنده ها" و "بازنده ها".
گذشته از هوشیاری ایجاد شده بواسطه ی هر مدل، اگر صرفا ارزش عملی این مشی ها در پایان بخشیدن به استثمار حیوانات را مد نظر قرار دهیم، متوجه خواهیم شد که منازعه می تواند چه مانع جدی ای بر سر راه این هدف باشد: نیل به مقصومان مبنی بر رهایی حیوانات بر توسعه ی یک مشی استراتژیکِ انعطافپذیر، پیچیده، ماهرانه و جامع وابسته است که یک ستمِ رسمیِ همواره-متغیر، پیچیده، ماهرانه و جامع را هدف گرفته. احتمال اینکه این منازعه ی لفاظانه ی سیاه و سفید و تقلیل دهنده هرگز بتواند چنین غنای تحلیلی و ظریفی را بیابد وجود ندارد. تفاوتهایمان، نقطه ی قوت ما هستند.

 

بن بست منازعه: استراتژی در لباس ایدئولوژی

با در نظر گرفتن ماهیت مشکل زای منازعه، چرا هنگام مواجهه با تفاوتهایمان همچنان بکار می بندیم اش؟ یک دلیل اینست که ما ایدئولوژی را با استراتژی در هم آمیخته ایم و معتقدیم تفاوتهای مان ایدئولوژیکی هستند نه استراتژیک. ایدئولوژی انباشته از اخلاقیات بوده، غالبا ایجاد کننده ی ذهنیت "درست/غلط" است و وابسته به طرز تفکر شخص تفسیر می گردد که می تواند به سنجشی بی پایان و نهایتا بن بست برسد.

گرچه قطعا تفاوت های ایدئولوژیکی نیز میان ویگن ها وجود دارد، اما برای تعداد زیادی از ویگن ها زمان و نحوه ی تداخل ایدئولوژی و استراتژی غالبا ناواضح است. به عنوان نمونه، وقتی روی اینکه آیا مبارزه برای اصلاحات حقوقی، کارآمد تر از هدایتِ توسعه ی (فردی) ویگن است (با فرض اینکه این دو مشی، انحصار متقابل دارند، در حالیکه اینچنین نیست) منازعه میکنیم، فرض غالبا بر اینست که عدم توافق صرفا ایدئولوژیکی است یعنی فرد یا "الغا طلب" است یا "رفاه گرا". این در حالیست که غالب ویگن ها در حقیقت در هدف الغای استثمار حیوانات مشترک اند و زمانیکه ایدئولوژی را از استراتژی منفک کنیم می توانیم گفتگو را به این سو جهت دهیم که بهترین راه برای تحقق بخشیدن به این پایان، بدون منحرف شدن با مناظره های اخلاقی چیست.

وقتی ایدئولوژی را به دور استراتژی می پیچیم، بی طرفی لازم برای توسعه ی یک تحلیل استراتژیک درست را از دست می دهیم. به عنوان نمونه، طوری با اصول نظری برخورد می کنیم که گویی حقیقتی مسلم است و با شور زیاد به نفع مشی ای که بر هیچ مدرک تجربی مبتنی نیست بحث میکنیم. نمونه های تاریخیِ سایر جریان های برانداز همچون الغای برده داری آفریقایی، مراجعی مفیدند اما به هیچ روی داده سخت لازم برای تعیین کارآمدی یک مشی استراتژیک برای الغای استثمار حیوانات در این عصر را تامین نمیکنند. همچنین، هیچ داده ی قابل اتکایی نداریم که ثابت کند اصلاحات رفاهی در نهایت به الغا می انجامند و در حقیقت تلاش های انجام گرفته به سمت این پایان را تحلیل نمی برند. ما با واقعیات نیز طوری برخورد میکنیم که گویی اصولی نظری هستند و به عنوان نمونه تحقیقات فراوانی که فاکتورهای رفتاری و انگیزشی موثر بر تغییرات فردی و اجتماعی را بررسی میکنند نادیده می انگاریم. اینکه گاهی با تالیف و گردآوری 220 صفحه ای Nick Cooney از مطالعات روانی- اجتماعی با عنوان "change of heart" طوری برخورد می شود که گویی صرفا حدس و گمان است، متحیر کننده است.

تحلیل استراتژیک اگر نگوییم مهمترین، یکی از مهمترین کوششهای قابل بکارگیری از جانب یک ویگن است. به پرسش گرفتن اینکه چگونه به کارآمدترین و مقتضی ترین رویه، تغییراتی را به نفع حیوانات غیر انسانی رقم بزنیم برای ماموریت ما حیاتیست. منطقیست که بپرسیم آیا مثلا اصلاحات رفاهی که آگاهی بخشِ استثمار دام ها بوده و در عین حال توجیهی دیگر برای این استثمار می تراشند، بیشتر با استفاده اند تا نتیجه بخش. اینها سوالاتی معتبر هستند که نیازمند گفتمان مداوم می باشند. با اینحال مدل منازعه، هنگام گفتگو بر سر استراتژی کارایی ندارد؛ سرمایه گذاری ما برای بر حق بودن می تواند ما را از کارآمدی باز دارد.

 

افسانه ی منازعه ی بزرگ: رفاه گرایی در برابر الغا طلبی

دلیل دیگر برای اینکه ویگن ها مدل مخرب منازعه را بکار می بندند اینست که تعداد کثیری از ما بر این باوریم که یک "منازعه ی رفاه در برابر الغا"ی بنیادین وجود دارد که جریان مان را دو پاره کرده و در نتیجه ما ناخودآگاه در یکی از این دو سو قرار میگیریم. به عبارت دیگر، در دام افسانه ی منازعه ی بزرگ گرفتار شده ایم.

هرچند، افرادی هستند که تمایل به منازعه حول این موضوع دارند، خود منازعه کاملا یک ساخت است. یک منازعه عموما، فرض میکند (حداقل) دو طرف در "مصاف" با هم وجود دارند که هریک به یک اندازه بر جا انداختن موضع خود به عنوان موضع بر حق سرمایه گذاری میکند. و برای مایه گذاشتن روی ترویج موضع خود، فرد باید بطور کلی با آن موضع کسب هویت کند. یک منازعه شبیه مسابقه ی فوتبال است: باید دو گروه که به عنوان تیم هویت یافته اند، وجود داشته باشند و هر دو طرف برای برنده شدن در بازی مصمم باشند.
به هر صورت، با بررسی تاریخچه ی "منازعه ی رفاه-الغا" مشاهده خواهیم کرد که اکثریت قابل توجهی از ویگن ها خود را در یک "طرف" از "منازعه" نمی بینند زیرا خود را با یک موضع خاص یکی نمیدانند- خود و موضع خود را برچسب نزده اند و هویتی را حول آن شکل نداده اند. آنها تنها خود را "ویگن" میدانند. آنها غالبا فقط زمانی به موضع خود در "منازعه" فکر میکنند که با اجبار "انتخابِ یک طرف" مواجه شوند ولی عموما هیچ همذات پنداری با این "طرف" مفروض نداشته و افرادی که در "طرف" دیگر قرار گرفته اند را در ضدیت با خود و کوشش های خود نمی انگارند. همذات پنداری با یک موضع بطور گسترده منحصر به گروه کوچکی از ویگن هایی بوده که هویتی را حول مشی ایدئولوژیک-استراتژیک خود ساخته و برای خود و "طرف" مقابل نیز برچسب ساخته اند. در قیاس با فوتبال که پیشتر مطرح شد، گویی تنها یک تیم است که میخواهد برنده باشد؛ سایر افراد حتی خود را یه عنوان یک تیم نمی بینند و صرفا در زمین بازی در حرکت بوده وقتی توپ جلوی پایشان بیفتد به آن ضربه میزنند.
به حکم انصاف، صرف اینکه تنها اقلیتی از ویگن ها یک هویت "تیمی" دارند بدان معنا نیست که اکثریت نقشی در ساختنِ منازعه ندارند. کاملا محتمل است که اقلیتی کوچک و پر هیاهو به این دلیل که احساس کرده اند دغدغه های معتبر و عاجل شان در فرهنگ پهناورتر ویگن جدی گرفته نشده، یک هویت گروهی همبسته را توسعه داده باشند. هر دو "طرف" باید برای از کار انداختن افسانه ی منازعه ی بزرگ تلاش کنند.

 

افسانه ی تفرقه ی بزرگ: متحد و جداجدا می ایستیم

یکی از خطرات تن دادن به افسانه ی منازعه ی بزرگ اینست که می تواند ما را به باور افسانه ی تفرقه ی بزرگ برساند- اینکه شکافی ژرف در جریان مان وجود دارد که کوشش هایمان را زمین گیر کرده و فعالیت مان را تحلیل می برد. اگرچه درست است که "منازعه" تفرقه انداز بوده و مانعی بر سر راه رشد ما است، اما تحلیلی سرسری از تکوین این جریان طی سالهای اخیر نشان میدهد که رشد ما چه از حیث اندازه و چه از حیث قدرت، بی شک نمایی است. این شکاف یک پرتگاه عظیم نیست.

علت دیگر باور ما به تفرقه ی بزرگ می تواند این باشد که به عنوان یک اقلیت ایدئولوژیک، غالبا توسط فرهنگ غالب به عنوان گروهی تک بعدی و همگن توصیف می شویم. و درست مانند هر گروه غیرِ غالب دیگر، بابت ارائه ی نمایی تک-ساخت برای کسب قدرت اجتماعی احساس فشار میکنیم. بنابراین ضروریست به یاد آوریم ما کم تنوع تر از غیرِ ویگن ها نیستیم، هیچ الزام و اجباری هم وجود ندارد که همگی ارزش ها، باورها و مشی های یکسانی داشته باشیم. وقتی به خود از دریچه ی فرهنگ غالب می نگریم، میترسیم که اگر متحد نباشیم، متفرق شویم و از این یک پیش گوییِ خودسازنده می سازیم. اما می میتوانیم هم شبیه باشیم هم متفاوت و اینگونه هم هستیم.

 

برچسب زنی تفرقه انداز

درک ما از خود به گونه ای که گویا اساسا متفرق هستیم حداقل تا حدی از سوی ساخت و تخصیص برچسب ویگن ها تحمیل شده است. گرچه دقت و تحلیل های زبان شناختی برای تداوم رشد هر جریان اجتماعی ضروریست اما زمانیکه برچسب ها بطور یکجانبه ساخته و بکار بسته می شوند- وقتی افرادیکه در سمت دریافت کننده واقع شده اند نه در این فرآیند مشارکت داشته اند و نه از برچسب های منسوب به خود راضی اند- حاصل، آسیمگی، یأس و تحلیل شگرف شأن فردی و انسجام گروهی خواهد بود.

این نیروی محرکه هیچ کجا به اندازه ی بکارگیری برچسب های "الغا طلب" و "رفاه گرا" بدیهی نیست. تعداد زیادی از ویگن ها این برچسب ها را اهانت آمیز می یابند چرا که بصورتی غیر ارادی و ناخواسته برچسبی به آنها نسبت داده شده یا ار آنان دریغ شده- به آنها گفته می شود آنچه می پندارند هستند، نیستند یا آنچیزی هستند که نمی پندارند. به عنوان نمونه، طبق تعریف فنی یک "الغا طلب" کسی است که طرفدار براندازی یک عمل یا نهاد است؛ در مورد ویگنیزم می تواند بر هر فردی که هدف نهایی اش براندازی استثمار حیوانات است دلالت داشته باشد. و در حالیکه اکثریت ویگن ها بصورت مستدل خود را به عنوان "الغا طلب" می انگارند، این عبارت طوری بازتعریف شده تا شامل گروهی کوچک از افرادی باشد که یک ایدئولوژی و مشی استراتژیک خاص برای تحقق این هدف نهایی را بر گزیده اند. در نتیجه، هر کسی که مشی متفاوتی را دنبال نماید، حتی اگر هدف اش براندازی استثمار حیوانات باشد، به عنوان "رفاه گرا"، که حاکی از گرایش به تسکین و نه براندازی چنین استثماری است، برچسب زنی می شود. قطعا فعالینی که هدفشان نیکداشت حیوانات باشد و مجریانِ سبز شویِ کشت و صنعت وجود دارند که در پی براندازی نیستند ولی اکثریت قابل توجهی از ویگن ها به دنبال براندازی هستند و در نتیجه آزردگی شان بابت محرومیت از حقِ خود هویت-بخشی به جا است.

یک روش ساده برای پرداختن به معضل برچسب زنی تفرقه افکن عبارتست از گزینش اصطلاحاتی در بر گیرنده تر و دقیق تر. بطور قطع، این احتمال وجود دارد که چنین اصطلاحاتی ابتدا با هدف دقت بالاتر ساخته شدند و این محروم سازی پیامد جانبی ناخواسته ی آن بوده است. هرچند، فرآیندی که بواسطه ی آن چنین برچسب گذاری ای اجرا شده، دغدغه ای است بزرگتر از خود برچسب ها. تحمیل برچسب های ناخواسته به سایرین که با خود-ادراکی آنان نامتجانس هستند به معنای تعیین واقعیت برای آنان است. یعنی محروم کردن دیگران ازحقی که نسبت به گرایشات فسلفی خود دارند. با تعیین واقعیت دیگری، در واقع اظهار میداریم بهتر از آنها انگیزه های اصلی و اهدافشان را می شناسیم. تعیین واقعیت دیگری، از اساس فرآیندی است که توانبخش (و آزادی بخش) نیست. هر زمان خود را به عنوان متخصصِ تجربیاتِ دیگری منصوب میکنیم، وی را از فردیت محروم کرده و به مفعولی برای فرافکنی های خود مبدل میکنیم. شخصیت و هستی شان را محو کرده و انگاشتهای خود از دنیای درونی شان را بر آنان فرافکنی میکنیم. این نوع هوشیاری در تضاد با هر آنچیریست که به عنوان ویگن، آنرا ترویج و حمایتش می کنیم. فکر کنید: فعالیت مان دال بر ممانعت از تعریف واقعیت سایر حیوانات توسط انسان و نادیده انگاشتن رنج یا کاستن از ادراک سایر موجودات است. می کوشیم تجربیات درونی و فردی سایر حیوانات را فهمیده و سایرین را نیز به همین کار تشویق نماییم. این دیدنِ سایر موجودات و تایید اعتبار واقعیت شان به جای تعریف اش، مبنای یک هوشاری ویگن است- یک هوشیاری آزادی بخش.

 

یک هوشیاری ویگن از رهایی: ورای منازعه و از میان جدایی

ویگنیزم بر اصولی بنا نهاده شده که حاکی از یک هوشیاری آزادی بخش هستند و ماهیت فلسفه ی ویگن، احترام گذاشتن به ارزش ذاتی تمامی موجودات از جمله انسانهاست. اگر فلسفه مان را بصورت گزینشی و نه کلی گرایانه دنبال کنیم، محال است دنیایی بسازیم که بازتاب اصول مان باشد. باید خود را متعهد به موجب شدن یک هوشیاری آزادی بخش در لحظه لحظه ی زندگی، صمیمانه ترین روابط و نیز تعاملات مان با غریبه ها، با آنهایی که چه بسا به شدت مخالفیم و همینطور رفقایمان بدانیم. بدین ترتیب، برای غیرِ ویگن ها تبدیل به تجسمی از اصولی خواهیم شد که خواهان پذیرش اش از جانب آنان هستیم، زندگی هایی رضایت بخش تر و تاب آوردنی تر را به عنوان ویگن و فعال حقوق حیوانات ترویج میکنیم، و جریانی قوی تر و متحد تر خواهیم ساخت.

یک هوشیاری آزادی بخش به جای سخت گیری ایدئولوژیکی یا عقلانی و حالت تدافعی، به کنجکاوی- یک ذهن گشاده- منتج خواهد شد. هدف، جستجویِ درستی و آموختن و درک به جای "محق بودن" است. اگر برای کنجکاوی به عنوان یک اصل بنیادی در هوشیاری آزادی بخش ارزش قائل شویم، آنگاه به جای بی قدر انگاشتنِ افرادی که جستجوی شان ممکن است منجر به بوجود آمدن انگاره هایی شود که با آنها مخالفیم، آنان را ارج خواهیم نهاد. مثلا James McWilliams به دنبال تغییر موضع در خصوص برخی موضوعات به دنبال باز بینی کاملترشان، مورد انتقادات تندی قرار گرفت. در عین حال، صرف نظر از اینکه آیا یا باورهای وی موافقیم یا خیر، استقبال McWilliams از اطلاعاتی که دیدگاه های فعلی اش را به چالش میکشیدند و تعهد اش برای جستجو و بیان واقعیت به جای تلاش برای "بر حق بودن"، حاکی از کمال روشنفکری است.
یک هوشیاری آزادی بخش به جای قضاوت کردن، شرمسار کردن و سلطه جویی به شفقت– قلبی گشاده- منتج خواهد شد. هدف، ارتباط برقرار کردن، یکدلی با دیگری، و توانمندسازی اوست. قضاوت همیشه با شرمساری همراه است چرا که بازتابی از برخورد از موضع بالاتر بوده و به دیگری حس کهتری و "کمتر بودن" را القا خواهد کرد. و سلطه جویی نیز به معنای بکارگیری پرخاش برای ارعاب دیگری با هدف انجام دادن (یا باور داشتن به) آنچیزی است که میخواهیم. ممکن است از یک سیستم اعتقادیِ تماما لیبرال پشتیبانی کنیم ولی اگر رفتار ما قضاوت گرانه، شرمسار کننده یا سلطه جویانه باشد، عملا به جای رهایی بخشی، در حال تعدی کردن هستیم. به علاوه، وقتی شفقت می ورزیم، از شدت خشم خود میکاهیم و خشم مانعی جدی در برابر گفتمان سازنده است. خشم پاسخی به هنجار و مناسب به بی عدالتی است ولی وقتی قادر به بررسی و پردازش خشم خود نباشیم، ممکن است شدت یافته و مزمن شود. و زمانیکه از جایگاه خشم ارتباط برقرار میکنیم، خواه ناخواه خصومت می ورزیم. کلمات ما – گفتاری یا نوشتاری- آبستن تندگویی و آزردگیِ به حق هستند. خشم احساسی است به شدت انفصالی؛ دیوارهای دفاعی را در درون خود ما و افرادی که با آنان در ارتباط هستیم بنا می کند. اگر هدف مان شنیده شدن است، به گوش شنوای طرف مقابل نیاز داریم، نیاز داریم که وی نسبت به ما احساس پیوستگی داشته باشد و شفقت ما را درک کند.
یک هوشیاری آزادی بخش به شجاعتِ کنجکاوی کردن و شفقت ورزیدن در تعاملات و زندگی مان منتج خواهد شد. هر تعاملی که به کنجکاوی و شفقت نرسد، ذاتا غیر آزادی بخش است.

ما به عنوان یک ویگن، از جهان چیزی را میخواهیم که پیشتر هرگز طلب نشده. ما خواهان تبدیل اجتماعی ریشه ای و انقلابی واقعی در هوشیاری هستیم. جریان ما و صدای ما، برای دور کردن جهان از لبه ای که بر آن ایستاده حیاتیست. اگرچه صدایمان را ورای آن طنین بلند به گوش سایرین می رسانیم، تصور کنید اگر سر هم فریاد نمیزدیم، پیام مان چقدر رساتر و بلندتر می شد. فقط دنیایی را تصور کنید که می توانیم بسازیم، اگر خود را متعهد به سخن گفتن به زبان رهایی می دانستیم.

 

منبع:  http://www.onegreenplanet.org

3392 بازدید
رای دادن به این مورد
(0 رای)
منتشر شده در مطالب ویژه
کد خبر: 860

ارسال نظر