امروز: سه شنبه 30 آبان 1396 برابر با 21 نوامبر 2017

آخرين اخبار

شکار (داستان کوتاه)

  • جمعه, 13 دی 1392
  • نوشته شده توسط 

تفنگم را چند روز مانده پایین می آورم و شروع به تمیز کردنش میکنم. پدر عادت داشت دستم بیندازد. میگفت، ...

 

 

شکار
نوشته ی ژوزفین دونُوان*

 

     تفنگم را چند روز مانده پایین می آورم و شروع به تمیز کردنش میکنم. پدر عادت داشت دستم بیندازد. میگفت، تمیز کردن یک تفنگ انقدرها هم وقت نمیگیرد. اما من همیشه بدجوری هیجان زده میشدم. گاهی فکر میکنم هیجان انگیزترین بخش اش، همان آماده شدن و انتظار کشیدن است. بی صبرانه منتظر افتتاحیه بودم. یک لباس طرح ارتشی(1) کهنه را با میخ به طویله آویزان کرده بودم و پشت خانه یک محدوده ی تمرینی برای خودم درست کرده بودم. درست دکمه ی بالایی را هدف میگرفتم. میخواستم وقتی شکار واقعی شروع می شود، بالاترین آمادگی را داشته باشم.

     بهترین زمانِ سال بود. برگهای ریزان، درخششِ نارنجیِ زرینی را در فضا می پراکندند، حال و هوای فرح بخشی بود، مردم کم کم اجاق های هیزمی شان را به راه می انداختند و بوی دود به مشام می رسید. این موقع هاست که "تبِ گوزن(2) " خودش را نشان می هد. آدرنالینِ دیرینه در تمام وجودت پخش میشود و احساسِ فوقِ سرزندگی پیدا می کنی. این، فصل محبوب من است.
 

     کسی که تا به حال شکار نکرده نمیتواند هیجانش را درک کند. به نظرم به ریشه های اولیه ی هومینیدی(3) مان بر می گردد. آن روزها برای بقا باید شکار میکردند. البته، دانه و آجیل و سبزیهایی که زن ها جمع میکردند هم بود. اما غذای واقعی را شکارچیان می آودند، که آنها هم مرد بودند. هر روز باید بیرون می رفتند. هیچ محدودیت زمانی، هیچ "فصل شکار" ی وجود نداشت. شکار، کار هر روزه بود، تمام روز. چه زندگی ای! گاهی آرزو میکنم آن زمان زندگی میکردم.

     شکار کردن باعث میشود حس کنی به ریشه های اصلی ات باز گشته ای، به خودِ فطری ات، به دور از همه ی موانعِ ساختگیِ زندگیِ مدرن. حس میکنی از تمدن فاصله گرفته ای، خودِ رام نشده ات فرصت بروز پیدا کرده. این نوعی رهایی روح بخش و نشاط آفرین است.
 

     تازه، باعث میشود به مرد بودنت هم ببالی. نه اینکه با شکار زنان، اگر خودشان بخواهند، مخالفتی داشته باشم. اما برای من، این یک رسم مردانه است، بازگشت به دورانِ کهن که مردها با تیر و کمان و تیغه شکار میکردند. پدرم شکار کردن را یادم داد، قرن ها تا بوده همین بوده- از پدر به پسر. برای همین، شکار کردن با مردها را ترجیح میدهم، با رفقایم. ما همدیگر را می فهمیم. ما، لِم این حرفه را بلدیم.
 

     مثلا باید حواست به صداهایی که در می آوری باشد. با آنهمه برگ زیر پایمان، وقتی میان جنگل قدم بر میداری، یک صدای خش خش و تلق تولوق بلند می شود. برای همین باید یاد بگیری چطور پوتین هایت را زیرشان بلغزانی تا صدای کمتری ایجاد شود. و حرف، بی حرف. و بوها. از اینکه وقتی تعداد زیاد نیست، بوی آدمیزاد میان جنگل چقدر قابل تمایز است، متعجب خواهی شد. می توانی بویشان را حس کنی. حیوانات هم می توانند. به همین دلیل، من با ترکیبی از خزه ی چلانده شده، برگ و سرگینِ گاو برای خودم و رفقایم مخلوطی درست میکنم که اسمش را عطر گذاشته ام. قبل از اینکه راه بیفتیم، از آن روی لباسهایمان می مالیم. اینجوری بوی آدمیزاد کمتر شده و تشخیص نزدیک شدنمان دشوارتر می شود.
 

     اولین روز شکار، همیشه هیجان انگیزترین روز است. شب قبلش، از فکر تروفه هایی که میخواهم با خود برگردانم، هیچوقت نمیتوانم بخوابم. البته، همیشه زدنِ بزرگترین گوزنِ نر(4) جنگل و آویزان کردنِ سرش در اتاق مخصوصم را در حالیکه همه برایم کف میزنند، تشویقم میکنند و متبحرترینِ شکارچیان می نامند تصور میکنم. خب دقیقا که همین اتفاق نمی افتد. غنیمت ات را به ایستگاه وزن کِشی(5) میبری، کسی آنجا نیست تا برایت دست بزند، اما اگر تروفه ی بزرگی آورده باشی، از نگاه ناظرین به خودت می فهمی که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
 

     باید تا آفتاب نزده بیدار شوی، لباسهایت را بپوشی، کمی قهوه و یک لقمه ای چیزی بخوری، اسباب و لوازمت را برداری و راهی شوی. امروزه، لباس فرمِ نظامی(6) می پوشیم، نه مثل گذشته جلیقه های نارنجی. هدف امروز اینست که با جنگل یکی شویم، نه اینکه خودمان را به یک هدف تبدیل کنیم. این مسابقه، فرق میکند.
 

     رفقایم را کنار مرزعه ی ذرتِ پشت خانه ملاقات کردم. نواحی جنگلی از آنجا شروع می شود. با پشت سر گذاشتنِ یک سلسله تپه به نام نهنگ های گوژپشت(7)، که به خاطر نهنگ ها به این اسم خوانده می شود، تا چندین مایل به سمت غرب گسترش دارد. از اینجا، New Hampshire جنوبی، زیاد که دور نشوی، از شرق به اقیانوس میرسی. برای همین است که اسم نهنگ ها را روی تپه ها گذاشته اند. یک محوطه ی 50 مایل مربعی را برای شکار تعیین کرده اند، که دو هفته ی اولِ ماه نوامبر برگزار می شود. قبلا، تمام ماه طول میکشید اما کشتار به قدری بزرگ میشد که مجبور شدند به دو هفته کاهش اش دهند. آخرین هفته ی اکتبر، متعلق به تیر و کمان است اما آنقدر مجروح، در حال ضجه زدن روی زمین، باقی میگذاشت که شکایت مردم را بر انگیخت، بیمارستان ها دیدند اورژانس شان قادر به رسیدگی به این حجم نیست، و در نتیجه حرف از پایان دادن به این رسم است. پاییز آینده قرار است رای جمع شود تا یکبار برای همیشه برچیده شود.
 

     اما شکار عادی با اسلحه های نیمه اتوماتیک ادامه دارد و بسیار هم رایج است. جمعیت ملی تفنگ(8)، خرسند است چون قوانین و مقررات جدید آنرا حتی پر رونق تر از شکارِ از مد افتاده ی گوزن ساخته و شکارچیان بیشتری را به میدان کشانده و اعضای بیشتری را برای این جمعیت دست و پا کرده است. بوم شناسان هم از قوانین و مقررات جدید راضی اند چون این جمع آوری، از جمعیت می کاهد. زیادی ها را جمع میکنی. یکی را اینجا بکشی، یکی دیگر در جایی دیگر، مثلا در آفریقا، از گرسنگی مفرط نجات می یابد. من که میگویم ما شکارچیان واقعا در حق بشریت لطف میکنیم.
 

     در روز واقعه، صبح علی الطلوع من و دوستانم به همدیگر سلامی نظامی میدهیم و به سمت قلمرو شکار می رویم و به کمین صیدمان می نشینیم. جِد(9)، بهترین رفیقم، گفت یک گله پیدا کرده که کنار Staton’s Stream، نهری کوچک که از شیبهای اولین گوژپشت به فاصله ی حدود یک مایلی جایی که بودیم سرازیر است، جمع شده اند. (ما هنوز بعضی واژه های قدیمی را بکار می بریم، مثل "گله"، "گوزنِ نر" و "گوزنِ ماده(10)". فکر کنم واقعا ترک عادت موجب مرض است). جِد، نیمه شب بیرون بوده و میگفت می تواند بویشان را حس کند. شامه ی قوی ای دارد. می گفت به قدر کافی به آنها نزدیک شده که بتواند ببیندشان و چند تایی گوزنِ نر در دسته بوده، دقیقا همان چیزی که می خواستیم.
 

     پر منزلت ترین تروفه برای اینکه به دیوارت آویزان کنی، یک گوزنِ نر جوان بود. اگر کمی ریش داشته باشد که دیگر عالیست. نرهای پیرتر هم قابل قبولند. یکی را میشناختم، همسایه مان، که یک ردیف از ریش های سن و سال دار را روی دیوارش داشت، برخی سبیلهایشان آویزان بود. اما اکثر مردم، جوان ترها را ترجیح می دادند. آنها بهتر می ماندند، پوستشان سالم تر به نظر می رسید، انگار که زنده باشند، نه سبز-زردِ مرگ وار مثل یک جنازه، خب گرچه در واقع همان جنازه بودند. هیچکس ماده ها را نمی خواست، اما من هوس یکی با موی بلند طلایی را داشتم. آن را هم میشد روی دیوارِ اتاق مخصوص(11) آویزانش کرد، اما پدر نمیخواست. معتقد بود باید حداقل به بعضی از سنتهای قدیمی پایبند بود، و این یعنی فقط سر تروفه های نر.
 

     جِد ما را به سمت نهری که صیدمان را آنجا دیده بود، برد. عملیات کمین کردن، یکی از مهمترین بخش های شکار است. دست از پا خطا کنی همه چیز تمام است، شانس ات را باخته ای. لمِ کار اینست که نگذاری آنها اول تو رو ببینند. اگر ببینند، و شروع به تیر اندازی کنند، حمام خون به راه می افتد، مگر اینکه خودت را در سایه ها مخفی کنی و بی حرکت بمانی، درست همان کاری که آن قدیم ها گوزن ها برای احتراز از شکارچی ها می کردند. امروزه، گوزن ها آزادانه می چرند. گاهی چشمت به آنها می افتد و میبینی در حالیکه بی خیال در حال جویدن دانه ی بلوط صبحانه شان هستند، دارند از بیرونِ معرکه با کنجکاوی تماشایت می کنند.
 

     جِد در حالیکه جلو را نشان میداد آهسته گفت، یواش تر. حالا دیگر من هم بویشان را حس میکردم. این همان بویِ متمایز آدمیزاد بود، به خاطر هجومِ آدرنالینِ ناشی از اضطراب و نگرانی، بطور استثنایی تند و زننده.
 

     کسی که شکار نکرده باشد نمی تواند آن حس معنوی که به ات دست میدهد را درک کند. وقتی از دوربین تفنگ به هدفم نگاه کردم، یک تعلق خاطری را نسبت به او احساس کردم. اینجا ما با هم بودیم، در این لحظه ی فوق العاده ی زندگی و مرگ یکی شده بودیم. در یک آن، او دیگر مرده بود، زندگی از وجودش رخت بر می بست. این، چه احساس سرگیجه آوری از قدرت به من میداد. قلبم تند تند می زد. با دعای کوچکی از صیدم تشکر کردم. از او تشکر کردم که خود را به من بخشیده، که خود را به من واگذار کرده، که در این لحظه ی سرخوشی و اوج لذت با من شریک است.
 

     در حالیکه انگشتم بیشتر به ماشه فشار می آورد، به یاد اولین شکارم افتادم. پدر همراهم بود. از زمانی که قوانین را تغییر داده بودند زیاد نگذشته بود. تقریبا دوازده ساله بودم. با شیوه ی مرسوم به کمین صیدمان نشستیم و در زمینی مسطح به یک نرِ تک و تنها بر خوردیم. معلوم نبود شکارچی بود یا نه، ولی پدر گفت فرقی نمیکند. کسی که یک شکارچیِ با مجوز نیست، نباید در منطقه ی شکار باشد. یازویش را محکم به بازوی من فشار داد و کاری که باید انجام دهم را با ایما و اشاره نشانم داد. تفنگ را بالا بردم، آن مرد را دیدم، و می توانستم تشخیص دهم چندان از من بزرگتر نیست. دلم به هم میپیچید. دستهایم می لرزید. نتوانستم این کار را بکنم. پدر فرمان داد، شلیک کن. مرد باش.
 

     چشم هایم را بستم و ماشه را کشیدم. سرش ترکید. همه اش خون و استخوان و دندان و چشم بود که میغلتید. داشتم بالا می آوردم. به این آسانی عادت نمیکنی. ولی بالاخره با گذشت زمان، عادت میکنی. پدر دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت، به سر نه. اینطوری هیچوقت تروفه ای گیرت نمی آید.
 

     به نظرم یک چیز در مورد قوانینِ تغییر کرده وجود دارد. اینجوری منصفانه تر است. قبلا، فقط ما انسان ها بودیم با سلاح هایمان در مقابل گوزن ها که برای دفاع از خود، چیزی جز سرعت و قوه ی فکری نداشتند. حالا شکارچی ها در مقابل شکارچی ها هستند، هر دو طرف سلاح مشابه دارند، پس نبرد برابر تری است. به علاوه، اینطوری مسابقه مهیج تر است. میدانی که آنها هم می توانند تو را زمین بزنند، در حالیکه قبلا خیلی به ندرت پیش می آمد یک گوزن، انسانی را بکشد. اینطوری، بیشتر به جنگ می ماند.
 

     قوانین جدید را چندین سال پیش برانگیختند. افکار عمومی داشت علیه شکار شکل می گرفت. یک مشت عاشقِ بامبی(12) به سیاستمداران رسیده بودند و بیم آن میرفت که به کل شکار را ممنوع کنند. تا اینکه سر و کله ی کسی با این مصالحه ی خوب پیدا شد. شکار می توانست ادامه پیدا کند، اما به شکلی دیگر. هنوز می توانستی هیجان شکار را داشته باشی. مردها هنوز می توانستند مردانگی واقعی شان را تجربه کنند. تنها تفاوت این بود که، شکارچیان به جای گوزن و سایر حیوانات، همدیگر را شکار میکردند.
 

     حالا مسابقه جور دیگری است، با قوانین دیگر، اما تجربه اش تقریبا همان است، با هیجانی افزون بابت به گوش بودن برای اطمینان از اینکه طرف مقابل در زدنِ تو پیش دستی نکند. حالا بیشتر شبیه ورزش است. برای خوردن نمیکشی (ما معمولا اجسادِ بی سر را برای تحقیقات علمی تحویل می دهیم)؛ برای هیجانِ تعقیب و گریز و سرخوشی بقا شکار میکنیم.
 

     من شلیک کردم اما به هدف نخورد. به سرعت پشت چند درخت سنگر گرفتیم و سرمان را دزدیدم، آنها هم در سوی دیگرِ زمین همین کار را کردند. سه تا بودند. یکی با بلند کردن سرش برای اینکه ببیند ما کجاییم، گاف داد و من افقی اش کردم. گرچه، به سرش زدم و تمام امیدم برای بدست آوردنی تروفه به باد رفت. می مانَد دو تای دیگر. جِد، یکی دیگر را زد، یک مرد مسن تر، این را وقتی فهمیدیم که بر اثر برخورد، به خود میپیچید و غلت می زد. می مانَد یکی.
 

     جِد فریاد زد، دارد فرار میکند. برای تعقیبش از جا پریدیم. از دور شبهی را دیدم که در مسیر بالا می رفت و از پشت هدف گرفتمش. بوم. زدمش. با خوشحالی فکر کردم، سرش باید سالم مانده باشد، پس تروفه ام را خواهم داشت. به سمتش دویدیم.
 

     یک دختر بود، با همان موی بلندی که روی دیوار اتاق مخصوصم تصور کرده بودم.
 

     جِد گفت، خیلی حیف شد. میدانست ارزش چندانی ندارد.
 

     به دنبال بقیه شان عقب رفتیم، من ماده ی مو بلندم را با خود می کشیدم. آن مردِ سن و سال دار تر هنوز زنده بود، در مسیر خود را روی زمین می کشید، ردی از خون به جا می گذاشت، و به آرامی ناله میکرد. جِد، خلاصش کرد. آن یکی که من مغزش را ملاشی کرده بودم به قدری پخش و پلا شده بود که همانجا برای لاشه خورها باقی گذاشتیم اش. پلاک شناسایی اش را از جیبش برداشتم، تا مراجع قانونی بتوانند اقوام درجه یک اش را شناسایی کنند. این یکی از قوانین جدید بود که باید پلاک شناسایی داشته باشی و اینکه هرکس تو را می کشت وجدانا وظیفه داشت پلاک شناسایی را برای ارائه به ناظرین مسابقه(13) در ایستگاه وزن کِشی، بردارد. نخجیرمان را با خود به جاده برگرداندیم. جِد، گوزنِ نرِ پیر را به گلگیر راست ماشین اش بست و من هم گوزن ماده را به سمت چپ. میدانم، برخی مردم با رسم اینچنین بستنِ اجسادِ انسان به ماشین مخالف اند، اما اگر اینکار را نکنیم پس تروفه هایمان را چطور به خانه ببریم؟
 

     پس از وزن کِشی، به سراغِ تاکسیدرمیستی که قبلا هم برایمان کار کرده بود رفتیم. کارش را بلد بود- چشمها را به سمت راست تنظیم کرد، تا با نگاهی محکوم کننده به ات زل نزنند، آنطوری که بعضی ها را دیده ام، و دستمزد منصفانه ای هم گرفت.
 

     امیدوارم پدر با ماده مخالفتی نداشته باشد، هر چه باشد، بهتر از دست خالی به خانه برگشتن بود.

 

*”The Hunt” (short story). Between the Species 10 (August 2010)

--------------------

(1) camouflage jacket
(2) buck fever
(3) hominid : انسانیان
(4) buck
(5) weighing station
(6) camouflage fatigue
(7) Humpbacks
(8) The National Rifle Association
(9) Jed
(10) doe
(11) den
(12) نام کاراکترِ یک گوزن در انیمیشنی به همین نام.
(13) Game Warden

.

3190 بازدید
رای دادن به این مورد
(0 رای)
کد خبر: 886

موارد مرتبط

ارسال نظر